اندر حکایت سرگشتگی طوطی پسر
طوطی پسر که برای کسب دانایی و معرفت در جنگلهای آمازن به سر می برد، جلوی درخت آرزو نشسته بود. درختی که آرزوی طوطی های زیادی را برآورده کرده بود، اما طوطی پسر که باورش نمی شد. مگر این درخت با درختهای دیگر چه فرقی داشت؟ همینطورکه توی فکر بود، به آن نگاه می کرد. شاخه هایش توی هوا پخش و پلا بودند. برگهایش توی باد بهم می خوردند. بنظرش آمد دارند برای او کف مرتب می زنند. کاسکوها و طوطی های زیادی جمع بودند. می دید که به او دکترای افتخاری سخنگویی می دهند و برای او کف می زنند و از تیزهوشی و همه چی دانی او پنجه به نوک مانده اند. توی همه چیز اول شده بود و از همه بهتر. چیزی تالاپی از آسمان روی کله اش افتاد. فکر کرد، چه خوب است که فیل ها پرواز نمی کنند. باز داشت فکرهای تخیلی می کرد. باز داشت نقش های تخیلی بازی می کرد. از همان فکرهایی که طوطی پدر می گفت توهم است. از همان نقش هایی که آخر و عاقبت نداشت. هر وقت نقش های تخیلی بازی می کرد یاد طوطی پدر می افتاد و تصمیم می گرفت، نقش های واقعی بازی کند. بنظرش نقش های واقعی نقش هایی بودند که توی گذشته بازی کرده بود. از دوران جوجه گی چیز زیادی خاطرش نبود. تنها لحظاتی یادش می آمد. مثلاً مشاجراتی که بر سر مسائل آموزشی و تربیتی او بین طوطی پدر و طوطی مادر در می گرفت. عجب فیلمی و عجب نقش کمدی بامزه ای. طوطی مادر می گفت: - نوک حنایی جان به من رفته. طوطی پدر می گفت: - اولاً نوک حنایی نه و نوک قرمز. دوماً کاکلش که مطمئناً به خودم رفته. همه چیز طوطی هم کاکلش است. جلوی طوطی مهمانها هر کدام می خواستند ثابت کنند که اولین کلمه ای که طوطی پسر به زبان آورده اسم خودشان بوده. طوطی پدر توی این مواقع می گقت: - بله خانوم جان البته که به شما رفته. البته جیق و ویقش. و طوطی مادر به او نوک کجی می کرد. این تقریباَ کار همیشگی شان بود. طوطی پسر یادش نمی آمد اولین بال زدنش کی بود. اما به گفته آنها و قاعدتاً باید زودتر از موعد موقرر می بود. طوطی مادر زنگوله ایی، از نخ جلوی او آویزان می کرد. طوطی پدر از پشت هوای او را داشت. هی دنبال زنگوله ورجه وورجه می کرد و پرپر می زد. تالاپ تولوپ زمین می خورد و بلند می شد و دوباره پرپر می زد. قند توی دلشان آب می شد و به همین چیزها دلخوش بودند. به خودش که آمد، دید با چه زحمتی پریدن را یاد گرفته بود. فرق کله اش را خاراند و همینطور که می خاراند، یک سئوال در ذهنش جرقه زد: - برای چی باید بپرد؟ از این شاخه به آن شاخه بپرد؟ تخمه آفتابگردان بشکند و دنبال چیزی بگردد که خوش به حالش کند؟ مخش کمی گیریپاژ کرد. از فکرهای واقعی خسته شد. موبایلش را در آورد. چند اس ام اس خنده دار خواند و چندتایی هم فرستاد. چند تخمه آفتابگردان بالا انداخت و چند تایی هم عارق آبدار زد، و این نقشش از همه واقعی تر بود. بعد به خودش نگاه کرد که به اسم کسب دانایی و حکمت، ول می پرید. همیشه باید دلخوشکنکی پیدا می کرد. کاش چیزی پیدا می کرد که از ته دل خوش به حالش کند. کاش می شد مثل زمان جوجه گی هر وقت دلش می خواست نقش های تخیلی بازی کند و به سرزمینهای جادویی بپرد. آنجا که همه خوش به حالشان بود. هیچ کس اخم نمی کرد و هیچ کس جیق و ویقش در نمی آمد. تا فکرهای تخیلی می آمدند، قیافه ِی طوطی پدر هم با آن می آمد که می گفت، " ما پایمان همیشه روی زمین است پس فکرمان هم باید روی زمین باشد". یک بار به طوطی پدر گفته بود، "پس وقتی می پریم چه؟ دیگر روی زمین نیستیم". وطوطی پدر گفته بود سایه مان که روی زمین است. این همه راه را کوبید و پرید تا آمازن، اما چی بالگیرش شد؟... خودش هم نمی دانست. پس حق با طوطی پدر بود. بالاخره یک چیزیمان پیدا می شود که روی زمین باشد. گیج شده بود. نمی دانست بالاخره چکار کند. لپ تابش دینگ دنگ صدا کرد. چند تا از رفقا بودند. اما از پیغامشان پیدا بود که آن ور خطی ها هم زیاد خوش به حال نیستند. بدون اینکه جواب دهد، آنرا بست. شاید درخت آرزو می توانست ... نشست و به آن خیره شد تا از خستگی خوابش برد. *** با صدای جیغ و ویغ خودش از جا پرید. هوا تاریک بود. خواب دیده بود در باتلاقی فرو می رود و هرچه تقلا می کند پنجول هایش به درخت نمی رسند. هنوز صدایی در گوشش طنین می انداخت. انگار صدای درخت بود. شاید هم خیالاتی شده بود. درخت که نمی توانست حرف بزند. احساس خفگی می کرد. یک نگاه به درخت و یکی به خودش کرد. بنجهو لها دور گردن خودش بودند. هاج و واج مانده بود. عجب نقش تخیلیی بازی کرده بود. باز غصه اش گرفت. یادش آمد اگر زود به مسافرلانه نرود تخمه آفتابگردان تازه و سریال کی اوله، کی دومه؟ را از دست میدهد. پس به سوی دلخوشکنکش پرواز کرد.
سرنوشت طوطی پدر
طوطی پدر پتو نمدیش را از توی گنجه برداشت و دور خودش پیچید. به ساعت دیواری نگاه کرد و به سمت تلفن رفت. می خواست به طوطی پسرش که برای کسب دانایی و معرفت به جنگل های آمازن رفته بود، زنگ بزند. شماره گرفت. تلفن جیرینگ جیرنگ بوق خورد و صدای طوطی پسر از روی پیغام گیر بلند شد. قیافه اش توی هم رفت و گوشی را گذاشت. نگاهی به بیرون لانه کرد. برف همه جا را سفید کرده بود. جز کلاغ های بی لانه مان که از سرما روی شاخه ها کز کرده بودند، جنبنده ای توی جنگل به چشم نمی خورد. یاد روزهایی افتاد که طوطی پسر کوچولویش تازه زبان باز کرده بود. کلمات را به زور تکرار می کرد و می خواست با آنها حرف بزند. چقدر از حرف زدن او قیش قیش می زدند و کیف می کردند. اما هر چقدر گنده تر شده بود با اینکه حرف زدن را بهتر یاد گرفته بود، کمتر با آنها حرف زده بود و یک روز هم ترکشان کرده بود و رفته بود.تلویزیون را روشن کرد و کانالها را عوض کرد. روی کانال اخبار ماند. تلویزیون خبری تصویری از جزایر قناری پخش می کرد. چند بار دیگر کانال ها را عوض کرد، اما حوصله اش سر رفت و آنرا خاموش کرد. فکر کرد، امروزه چقدر راحت می شود به همه جا سرک کشید و با هرجا ارتباط برقرار کرد. یاد دوران جوجه گی اش افتاد، که از این تکنولژی های پیچیده و وسایل ارتباطی خبری نبود. شب های سرد که ارتباطشان با بقیه ی لانه ها قطع می شد، مجبور بود با هم سن و سالهایش کز کنند، زیر کرسی و به هم بچسبند، تخمه آفتاب گردان بشکند و طوطی بی بی برایشان قصه بگوید. کاش کسی بود تا آن قصه ها را برایش تعریف می کرد.لبخند سرد و وارفته ای روی نوکهایش آمد. دلش می خواست کسی بود، تا جیک تو جیک هم کنند، تخمه بشکنند و درد و دل کنند. از جا بلند شد و سراغ لپ تابش رفت. آنرا باز کرد و شروع به چت کرد. با اینکه دوستان زیادی در جزیره بالی و جنگل های هندوستان داشت و هر روز دوستان اینترنتی جدیدی پیدا می کرد، اما احساس تنهایی می کرد. دیگر از سئوال جوابهای تکراری خسته شده بود. تلفن همراهش زنگ خورد، با خوشحالی آنرا برداشت، اما کسی او را با مادام مرغ عشق اشتباه گرفته بود. قیافه اش توی هم رفت و قاهی کشید. بعد مثل هر شب توی این ساعت چپقش را گیراند و به آن پک زد. همینطور که به آتش شومینه زُل زده بود، فکر کرد این آینده عجب چیز خوبی است که می شود به آن دلخوش بود.
لانواده طوطی ها
طوطی مادرگفت: - فردا نوبت دادگاه طوطی پسره. یادت نره باهاش بری. جوجم تنهایی هول تو چینه دونش می افته. صدای طوطی پدر از توی سوراخش بلند شد که می گفت: - بعقله. خودم می دونم که تنهایی نوکشم نمی تونه بالا بکشه. کی میخواد گنده شه معلوم نیس. من از نه ماهگی روی پا و دُم خودم بودم. کجا داریم می ریم؟ اونم معلوم نیس.طوطی مادر همینطور که نگاهش به تکه های بدن مگس مرده ای بود که توسط مورچه ها خِرکش می شد، گفت: گنده اونایی نمی شن که فقط وز وز میکنن.جینگ جینگِ ساعت به صدا در آمد و طوطی مادر مثل هر روز در این ساعت قرص دانه های رژیمی اش را بالا انداخت و پشتش چند نوکدان آب سرکشید. طوطی پدر که سرش پایین بود بدون اینکه نگاهی به او کند از سوراخش بیرون آمد و به سمت چلغوزدان رفت. بیرون که آمد طوطی مادر سینی را روی اُپن آشپزلانه گذاشت و گفت: - ظرف آب و دونتو بردار.طوطی پدر سه چهار نوک تند تند به آن زد و بدون برداشتن آن، به سوراخش بر گشت و از توی سوراخ، گفت:- این همه غذای طاووسی طاووسی کردی همین بود؟ جلو کرکس بزاری قهر می کنه.طوطی مادر با نوک کجی، گفت:- همینه که هس. از کاکلتم زیاده.طوطی پدر درِ سوراخ را پشت سرش بست. بعد صدای رادیو از توی آن بلند شد. هی پیچ آنرا می چرخاند و صداهای گوشخراشی بیرون می آمد. معلوم نبود توی آن دنبال چی می گشت.در لانه باز شد و طوطی پسر همینطور که کله اش را مثل یو یو عقب جلو می کرد با چهره برافروخته، وارد شد. طوطی مادر گفت: - دیر کردی حنایی من. باز جنگل پارتی بودی؟طوطی پسر بدون اینکه به او نگاهی کند، همینطورکه به سوراخش می رفت، گفت:- بیرون دون خوردم. می خوام بخ ... .حرفش هنوز تمام نشده بود که در سوراخش بسته شد. طوطی مادر تنهایی نشست و به دور و برش نگاه کرد. دلش می خواست کسی را پیدا می کرد تا حرفهای دلش را به او بزند، بدون اینکه مجبور باشد برای او رُل بازی کند. چشمش به عقربه ساعت افتاد که دنبال خودش می چرخید و دوباره به جای اولش برمی گشت. حوصله اش سر رفت. بعد کمی پنجولهایش را سوهان زد و همینطور که پرهای سبز و سرخش را شانه می کرد، توی آینه کُلی به خودش نازید. بعدش کمی تخمه آفتابگردان شکاند. ساعت شروع به جینگ جینگ کرد. بلند شد، جوشانده آرامبخش ساعت یازده شبش را ریخت و آمد جلوی تلویزیون نشست و محو تماشای سریال نهصد قسمتی مورد علاقه اش شد که از جوانی اش شروع شده بود و تا امروز ادامه داشت. چشمش به ظرف شیرینی فندقی روی میز افتاد. به یاد فردا افتاد. قیافه اش توی هم رفت و یک پایی روی کاکلش زد. قرار بود یک خروار مهمان کور و کچل روی کاکلشان خراب شود. بخورند و بپاشند و جیغ و ویق کنند. حوصله حرف های طوطی زنکی و چاخان پاخان کردن ها را نداشت. غصه ی دنیا توی چینه دانش جمع شد. تلویزیون را خاموش کرد و به سوراخش رفت. بسته شدن در سوراخ طوطی مادر آخرین صدایی بود که از لانه ی آنها به گوش رسید.
عقلقلب
عقل بادی به قب قب انداخته بود و می رفت. راه باریک بود. خیلی وقت بود، در راه بود. اما به جایی نرسیده بود. همینطور دور خودش می چرخید، تا یک روز به قلب رسید. قلب تنها نشسته بود و می گریست. عقل گفت:
- چرا آب غوره می گیری؟ گریه مال درمانده هاست.
قلب گفت:
- تاپ ... توپ. خیلی وقت است همینطوری تاپ و توپ می کنم. اما اتفاقی نمی افتد.
عقل دست قلب را گرفت و گفت:
- وای وای، راست می گویی. بدجوری داغ کرده ای... بیا با هم برویم. شاید اتفاقی افتاد.
پس قلب با او همراه شد. راه باریک بود و به سختی می رفتند. عقل گفت:
- بیا دنباله هایمان را بیندازیم دور.
- تاپ ...توپ. کمی هم بیشتر به هم بچسبیم.
- فکر خوبیست. این طوری بیشتر خوش می گذرد.
پس عقل "قل"ش را انداخت و قلب "لب"ش را. "ع" مانده بود و "ق". بعد به هم نزدیک شدند و به راه افتادند. همینطور که نزدیک تر می شدند، یک دفعه سرشان گیج رفت و بینشان شوری بپا شد. یک صدا فریاد کشیدند:
- چه بلایی دارد سرمان می آید.
- نترسید من شورم. اگر مرا هم ببرید، زودتر به خانه می رسید.
- مگر نمی بینی راه باریک است. با این یال و کوپال می خواهی دنبال ما بیایی؟
پس شور دنباله اش را انداخت و "ش" از او باقی ماند. وقتی که "ش " رفت میانشان نشست از حال رفتند و وقتی به هوش آمدند جلوی خانه بودند.
مامان دورت بگردم
جمیله خانم سوزن را جلوی چراغ گرد سوز گرفت. آنرا نخ کرد و رو به محمدرضا گفت: - پسر گلم، دیگه نباید پاهاتو اینقد باز کنیا، دوباره خشتکت پاره میشه ها !محمدرضا سرش را از رو دامن او بلند کرد و با خجالت نگاهش کرد. جمیله خانم او را بلند کرد و بوسید و گفت: - حالا برو تا شلوارتو بدوزم، شیطونکم.بعد مشغول دوختن شد. نیمی از صورتش روشن و نیمه دیگر تو تاریکی بود. محمدرضا از سر و کول او بالا می رفت، دورش می چرخید و بازی می کرد. جمیله خانم با دست عقبش می گرفت، مبادا سوزن به تن او برود. بعد بازویش را گرفت و کنار خودش نشاند و گفت: - قربونت برم، اینقد بازیگوشی نکن . جیز میشیا.محمدرضا دوباره بلند شد و از پله های ایوان پایین رفت. هوا تاریک بود. ترسید وارد حیاط شود. روی پله پایینی نشست و به تاریکی زُل زد. جمیله خانم گفت: - مامان. جایی نریا. تاریکه، میخوری زمین.محمدرضا نگاهش کرد و دوباره برگشت و به سایه های رو دیوار، خیره شد. تو حال خودش بود که چیزی از بغل گوشش پرپر زد و رد شد. با ترس کنار کشید. جیغ زد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت و خودش را تو دامن مامان انداخت. مامان گفت: - چیزی نیس عزیزم. شب پره ست... کاریت نداره که.محمدرضا کنار او نشست و به شب پره که دور چراغ می چرخید، نگاه کرد. همینطور که چشم از شب پره برنمی داشت و مواظب بود، نزدیکش نیاید، به مامان گفت: - مامان ؟!... چلا هی دوره چراغ می گرده.- شب پره ها خیلی نور و دوس دارن پسرم.محمدرضا کمی به چراغ نزدیک شد و همینطورکه محو تماشا بود، گفت: - مگه مامانشونه که دوسش دالن.- مامانشون که نه...شاید فک می کنن مامانشونه.بعد تو فکر رفت. محمدرضا پشت گوشش را خاراند و گفت: - چرا فک میکنن، مامانشونه؟جمیله خانم همینطور که تو فکر بود، زیر لب گفت: - شاید چون گرمه.محمدرضا دستش را تو دماغش کرد، اما زود در آورد و تندی به مامان نگاه کرد. بعد دوباره گفت: - پس مامانشون کجاس؟مامان مکثی کرد. بعد منو من کرد و گفت: - عزیزم یه وخ به چراغ دس نزنیا. خیلی داغه. دستت اوف میشه.محمدرضا دوباره از چراغ دور شد و گفت: - پس چلا شپره هه از آتیش نمی ترسه. مگه اوف نمیشه؟- اگه اونم مواظب نباشه، اوف میشه. بعد او را گرفت و شلوار را تنش کرد و رفت تو اتاق. محمدرضا با دقت شب پره را تماشا می کرد و هروقت که به شیشه داغ چراغ می خورد، نفسش می گرفت و دوباره ول می شد. جمیله خانم با یک هندوانه و یک سینی آمد و همینطور که می نشست، به محمدرضا گفت:- باز که مشغولی ممل خان. محمدرضا به سمت مامان برگشت و با خنده گفت: - خدا کنه هندونش قرمز باشه. بعد با کنجکاوی قاچ کردن هندوانه را تماشا کرد. جمیله خانم با لبخندی که از گوشه لبش باز می شد، پرید و او را بغل کرد و گفت:- الهی قربونه شیرین زبونیت برم ... شب پره هه رفت؟محمدرضا باز به یاد شب پره افتاد. به سمت چراغ برگشت و گفت: - اِه... کوشش؟! ...پس چرا رفت ؟بعد جلوتر رفت و به چراغ خیره شد. ناگهان جیغ کشید و گفت: - اوف شد...اوف شد.بعد خودش را تو بغل مامان انداخت. جمیله خانم بغلش کرد و نگاهی به چراغ کرد. شب پره توی دهانه ی چراغ گیر کرده بود و می سوخت.
خود و خدا
خودگفت: چگونه می توانم، مثل تو باشم؟ خدا گفت: یک چیز زیاد داری و یک چیز کم. خود گفت: از کجا بفهمم، چی کم دارم و چی زیاد؟ خدا گفت: خوب به خودت نگاه کن. می فهمی. و خود به تماشای خودش نشست و هی فکر کرد و فکر کرد. تنها چیزی که می دید، خ ، و ، د بود.
قدمعلی خُله
زمانیکه توی محله خواجوی اصفهان زندگی می کردیم، یک قدمعلی خُله بود که توی خانه خرابه ای سر کوچه عافیت، زندگی می کرد. مردم می گفتند، دیوانه است. اما اگر هم بود، آزارش به ما که نرسید. هر بار یکی از اهل کوچه برای او غذا می برد. یک بار رحیم کله پز، یک بار فرشته خانوم که شوهرش گاهی او را زیبا صدا می کرد و دفعه بعد ننم خدابیامرز. البته همسایه های دیگر هم بودند که گاهی گذری به او پولی چیزی می دادند. بچه های لات و لوت محله های بالا گاهی که قدمعلی به تورشان می خورد معرکه می گرفتند و او را اذیت می کردند. قدمعلی هم چیزهایی زیر لب می گفت و از دست آنها فرار می کرد. البته گاهی نقش معرکه گیری را آدم بزرگ ها هم اجرا می کردند. روی هم رفته بیشتر از آنکه خیری از مردم برسد، آزار و اذیت نصیبش می شد.
چندباری از روی پشت بام قدمعلی را توی خرابه دیده بودم که ساعتها به دیوار روبرو زل زده بود. انگار که روبروی پرده سینما نشسته و فیلم می بیند. کسی چه می داند، شاید قدمعلی هم عشق سینما بوده و وقتی که دیوانگیش گل می کند، خودش را در سالن سینما می بیند و مجانی فیلم تماشا می کند. لابد از همین فیلمهای آبکی بزن بزن که آنوقتها به اصرار رفقا می رفتیم. اما بچه ها که از اینجور فیلمها خیلی کیف می کردند. شاید هم از آن فیلم هنری ها باشد که یک بار از روی کنجکاوی رفتم سینما شهر فرنگ، یادش بخیر من که از فیلم چیزی نفهمیدم، اما یک جورهایی از فیلم هندی ها و ایرانی هایی که سینما افریقا می آورد، بهتر بود.
یک منصور پنبه زن بود که در کوچه ها دوره می گشت. یک بار که ننم پنبه های دشک مان را داده بود، بزند، برایم تعریف کرد که چه شد قدمعلی دیوانه شد. می گفت، در بچگی با او همبازی بوده و با هم در یک مکتبخانه درس می خواندند. یک بارکه قدمعلی غذای پدرش را به حجره می برده، چند از خدا بیخبر به حجره حمله می کنند و دخل را خالی می کنند و پدرش که می خواسته با چوب جلوی آنها را بگیرد با قمه می زنند و او جلوی چشمهای قدمعلی جان می دهد. قدمعلی که از ترس بیهوش شده بود، وقتی به هوش می آید، چند ماهی لالمونی می گیرد و بعد از آن آدم عجیبی می شود. یک بار خواب می بیند که پیش نماز مسجد مرده و هفته بعد پیش نماز می میرد. قدمعلی این موضوع را به مادرش می گوید، اما کسی به حرف او اهمیت نمی دهد. سال بعد خواب مردن پسرخاله اش را می بیند و درست در می آید. کم کم پیشگویی های دیگری می کند و همه از او می ترسند و می گویند که با اجنه و از ما بهترون ارتباط دارد و او را طرد می کنند و مادرش که می میرد، او را از محل بیرون می کنند. روزی که بیرونش می کردند، هیچوقت یادم نمی رود. ما خیلی با هم رفیق بودیم. خدا لعنتشان کند هر کدام لگدی به اسباب و اثاثیه اش می زدند و با داد وبیداد هولش می دادند. مدتها از او بی خبر بودم و دیگر فراموشش کرده بودم، تا یک بار که از این محل رد می شدم، دیدم گوشه ی کوچه گدایی می کند. وقتی صدایش کردم انگار اصلاً من را نشناخت. انگار آدم دیگری بود که به من زُل زده بود و می خندید. از آن قدمعلیی که عصرها با هم می رفتیم نقش جهان، دوغ و گوشفیل می خوریم، دیگر خبری نبود.
وقتی به حرفهای منصور پنبه زن فکر می کنم، از خودم می پرسم، چطور می شود که آدمی یکهو همه چیزش را از دست بدهد و به این روز بیافتد. خیلی دلم برایش می سوزد. خوبیش این است که تا حالا او را ناراحت ندیده ام. دیوانه که خودش نمی فهمد دیوانه است تا غصه بخورد.
یک بار حاجی معروفی برای پدرم می گفت، این قدمعلی خله، تو کار جادو جنبل است، باید او را از خرابه بیرون کنیم و چند نفر از ریش سفیدهای محل هم تایید کردند، اما پدرم به آنها گفته بود، این بنده خدا که کاری به کسی ندارد. خدا را خوش نمی آید او را آواره کنیم.
هربار که برای او غذا می برم، یک جوری به من نگاه می کند. یک چیزی ته نگاهش هست که با آدم حرف می زند. نمی دانم جن زده ست یا با از ما بهترون ارتباط دارد، یا هر چی که هست، با اینکه همه از او بد می گویند، از او خوشم می آید، چشمهایش آرامش عجیبی دارند که آدم را می گیرد.
یک بار داشتم از خیابان رد می شدم که یک ماشین پشت سرم ترمز کرد، وقتی برگشتم، دیدم قدمعلی کشان کشان از جلوی ماشین بلند شد و کمی کمرش را مالید و از آنجا دور شد. راننده که اول ترسیده بود، وقتی دید سالم است، شروع کرد به بدوبیراه گفتن. نمی دانم آنموقع روز آنهم درست همانجا چه کار می کرده. جرات نمی کنم به کسی بگویم. می ترسم، روی من هم اسم بگذارند. بچه های محل که سرشان برای این چیزها درد می کند. کافیست یک آتوی کوچک دست کسی بدهی، با همان تیشه به ریشه ات می زند.
بعد از آن جریان بیشتر برای او چیز می بردم. شاید یک جورهایی به او مدیون بودم. یک بار از او پرسیدم، چرا این همه وقت به دیوار خیره می شود و او فقط با لبخند، نگاهم کرد. انگار نه انگار که من چیزی گفته باشم. بعضیها می گویند کر هم شده، اما من فکر می کنم خودش را به کری می زند. نمی دانم در مورد خودش هم پیشگویی می کند یا نه. خیلی ترسناک است اگر آدم آینده اش را بداند. نمی شود فکرش را کرد اگر به آدم بگویند، هفته دیگر می میرد یا فلان بلا سرش می آید. توی این یک هفته هزاربار می میرد و زنده می شود. بنده خدا حق دارد که دیوانه شود.
یکی از روزهای آخر اسفند بود که شنیدیم قدمعلی غیبش زده. رحیم کله پز می گفت یک روز قبل از رفتنش او را دیده که خرت و پرت هایش را بین گداها و دیوانه های محله های دیگر تقسیم می کرده. معلوم نیست کجا رفته و چه بلایی سرش آمده . اما دیگر هیچکس او را ندید. تنها چیزی که ازش باقی مانده بود و هیچکس سراغش نیامد یک بقچه نان خشک و پیت حلبی زنگ زده ی آبش بود.
مردی که عاقل شد
مرد با سر و لباس خاکی، از تپه بالا می رفت. لبهایش از خشکی سفید شده بود. پاهایش به سختی حرکت می کرد و گاه و بیگاه زمین می خورد. چند شاخه گل و بوته ی پژمرده، در بغل داشت. از روی تپه، خانه های کاهگلی را دید. با خودش گفت: حتماً اینجا می تواند، لبهای تشنه و شکم گرسنه اش را سیر کند.
از تپه سرازیر شد و لنگ لنگان به سمت ده دوید. به دو سه خانه اول که به خرابه بیشتر شبیه بودند، نزدیک شد. چند بچه قد و نیم قد با سر و صورت سیاه و خاکی، نزدیک خانه ها بازی می کردند. اطراف خانه ها پر از زباله و کثافت بود. مرد جلو رفت. یک دستش را دراز کرد و بوته های گُل را به طرف آنها گرفت. با دست دیگر به دهانش اشاره کرد، زبانش را بیرون آورد و سر و صدایی از خودش در آورد. بچه ها متوجه او شدند و چند دقیقه ای هاج و واج به حرکاتش زُل زدند. یکی از آنها سوت کشید و لحظه ای بعد، ده بیست بچه با همان سر و وضع قبلی جلو مرد، صف کشیده بودند. پسری که بقیه را خبر کرده بود، دستش را به سمت مرد نشانه رفت و هو کشید و بقیه هم هو کردند. صدای هو کشیدن بچه ها درکوه طنین می انداخت. مرد سرش را گرفته بود و به حالت غشی ها دورخودش می چرخید. سر و صدای بچه ها او را دیوانه تر کرده بود. ناگهان سنگی محکم به فرق سرش خورد و او را نقش زمین کرد. بعد باران سنگهای ریز و درشت بود که بر سر و کله اش فرود می آمد. خیلی وحشت کرده بود و مثل مرغ سر کنده بالا و پایین می پرید. بالاخره باران سنگ قطع شد و بچه ها پا به فرار گذاشتند چون پیرمردی با بیل، دنبالشان می دوید و به آنها، ناسزا می گفت. مرد از زمین بلند شد، تلو تلو خوران به سمت تپه دوید و از آنجا دور شد.
***
هوا گرگ و میش بود. مرد با سر و صورت زخمی در بیابان می رفت و چوبی در هوا می چرخاند.
دخمه
به آرامی تکانی خورد. کش و قوسی به بدنش داد و خودش را جابجا کرد. سپس رو به جفتش کرد و گفت: اگه گفتی الان چی می چسبه؟
جفت گفت: دل کوچکتان هر چه می خواهد بگویید، تا از ساعه فراهم شود.
چشم و ابروی نصف و نیمه اش را تکانی داد و با ناز و ادا گفت: شیر پسته با عسل می خوام.
جفت گفت: تا سرورم یک چرت کوچکی بزنند، آماده می شود.
نگاهی به شکمش کرد و با خجالت گفت: کارد به این شیکم بخوره. اما دسته خودم نیس. هر چی توش می ریزم، سیرمونی نداره.
جفت گفت: شرمنده نباشید، چون وظیفه شما فعلاً همین است. سرورم باید رشد کنند.
دست و پایش را تکانی داد و گفت: آخه از بس خوردم، خسته شدم. دوس دارم یه کار دیگه بکنم. مثلاً این دست و پا به چه دردی می خوره؟ من که همش اینجا ولوام.
جفت گفت: اگر عجله نکنید به زودی متوجه خواهید شد. تازه شما اعضای با ارزش دیگری هم دارید. مثل قلب، شش، مغز وخیلی چیزها. بزودی می فهمید که هریک به چه دردتان می خورد.
با خوشحالی گفت: ینی می گی، اینا بیخودی درس نشدن؟
جفت گفت: تو فکر می کنی، خداوند چیزی را بیهوده بیافریند؟
مکثی کرد و به فکر فرو رفت، بعد گفت: آخه من اینجا چیکا می تونم با گوش و چشم وبینی بکنم؟ مغز دیگه چیه؟ بعدشم که میمرم و تو بهشتم دیگه. اونجام که هر چی بخوام، سه سوته ردیفه.
جفت گفت: شاید اینجا به دردتان نخورند، اما عجله نکنید. به زودی به دنیایی می روید که روش استفاده از آنها را یاد بگیرید. هنوز تا بهشت راه زیادی در پیش است.
با نگرانی گفت: اما من که شک دارم، تو از کجا می دونی، بعده این دنیا، دنیای دیگه ایم باشه؟ تو که همیشه اینجا پیش منی.
جفت گفت: درست است. ولی همینطور که من و شما باهم ارتباط داریم، من هم از طریق رابط هایی به بیرون وصل هستم.
کمی کلافه شده بود، لگدی پرتاب کرد و گفت: من که نمی فمم تو چی می گی. فقط می فمم که خیلی گشنمه.
جفت گفت: من که به شما گفتم، فعلاً فقط بخورید. تا بزرگتر و کامل تر شوید. آنگاه خودتان همه چیز را درک خواهید کرد. حتی بیشتر از من.
جفت در حالیکه شیر پسته و عسل را وارد شکم او می کرد، زیر لب گفت: نگرانی من از آن است که در آن دنیا هم فقط به خوردن ادامه بدهید، و راه استفاده از آنها را درک نکنید.
شیر پسته را که خورد، به خواب عمیقی فرو رفت.
***
حالا مدتی زیادی گذشته بود و هرروز که می گذشت، کلافه تر می شد. دیگر اینجا بودن را دوست نداشت. شروع کرد به دست و پا زدن و با داد و فریاد گفت: من دیگه حوصله اینجا رو، ندارم.
این اواخر مدام خودش را به در و دیوار می کوبید و می گفت: دیگه هیچ کدوم از خوردنیای خوشمزتم نمی خوام. ازاین دخمه ام خسته شدم. یالا زود باش یه سیانوری چیزی تو چاییم بریز می خوام خودمو راحت کنم.
بالاخره روزی جفت گفت: فکر می کنم که دیگر وقتش رسیده باشد. حالا که اصرار می کنید، بفرمایید. مرگ شما نزدیک است و بزودی خواهید مرد. اما این را بدانید که دنیای بعدی در ظاهر خیلی قشنگتر از این فضای تاریک و نمناک است و بیرون آمدن از آن هم خیلی دشوارتر است و زمان بیشتری می برد.
با کمی اضطراب گفت: من که شک دارم. به هر حال من همیشه آرزوی هوری و پری داشتم. ولی به اونام شک دارم. شک و آرزو هر روز دمار از روزگار من در میاره. وقتی که دیگه نباشم ، دیگه غم و غصه ام نمی خورم. هر چه باداباد. تمومش کن.
حالا ترس تمام وجودش را گرفته بود. ترس از مردن. ترس از برای همیشه نبودن. اما چنین بودنی هم دیگر برایش مسخره شده بود.
جفت گفت: بخورید.
به خودش آمد و گفت: چی چیو بخورم؟
جفت گفت: باید مرگ را بخورید.
با حیرت گفت: ولی من چطو می تونم مرگو بخورم. وختی مُردم ینی مرگ منو خورده.
جفت گفت: اشتباهتان در همین است. اگر مزه اش را بچشید. بجای خوردن آنرا می بلعید.
انگار داشت دیوانه می شد. هم می خواست باشد و هم نباشد. نمی دانست چه می کند. بی تابانه زمین و زمان را گاز می زد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود فقط می خواست از این تنگنا رها شود. درد زیادی می کشید طوری که همه جای بدنش سر شد. در لحظات آخر فکر کرد که مردن اینقدر ها هم که می گویند سخت نیست. بعد دیگر چیزی نفهمید.
***
پرستار قیچی را به دست دکتر داد و دکتر بند ناف نوزاد را از جفت جدا کرد. سپس نوزاد را گرفت و سر وته کرد تا شش ها به کار بیفتند. نوزاد هنوز نفس نمی کشید و کمی سیاه و کبود شده بود. پرستار دو ضربه به پشتش زد. نوزاد با فشار و گریه شروع به تنفس کرد. دکتر که خیالش راحت شده بود، نگاهی به نوزاد کرد و گفت: تولدت مبارک کوچولو.
پرستار از اتاق عمل بیرون آمد و رو به حاضران گفت: مژده بدین ... دختره.
هویت
دوباره آن مالیخولیای همیشگی، داشت به سراغش می آمد. باز هم کودکی شده بود که می خواست کنجکاوانه از این اتاق به آن اتاق برود. کودکی که اگر دری را باز می دید، به سرعت ازآن بیرون می رفت. همان کودکی که هرچه را سر راه می دید، برمی داشت و در دهان می کرد، تا شاید به ماهیت آن پی برد. کودکی که نمی توانست یک لحظه یک جا بند شود و بی تابانه در جستجو بود، هرچیزی که پیدا می کرد، مدتی با آن مشغول بود، سپس آنرا رها می کرد و به دنبال چیز دیگری می رفت و این کنجکاوی هیچگاه تمامی نداشت.
بالاخره از آن توهم ، رهایی پیدا کرد و نفس راحتی کشید. در این مواقع حس می کرد گیاهی شده که ریشه هایش درون زمین است. گیاهی که نور را جستجو می کند. تقریبا همیشه طراوت و سرسبزی یک گیاه را در قلب خود حس می کرد. فقط آن موقع بود که می توانست از چندگانگی ها به دور باشد. اکنون سالها بود که در این گوشه، زندگی می کرد.
داشت از آرامش و حالت بی ذهنی سبزش لذت می برد که دوباره حس آن زن، درونش پیدا شد. همان زنی که قیافه ای رنجور و خسته داشت و با شمردن چین و چروکهای صورتش غمگین تر می شد. زنی که دلزده بود از اینکه هر روز صبح زود ازخانه بیرون برود و بعدازظهر خسته باز گردد. هر روزش با روزهای دیگرتفاوتی نداشت. زنی که شبیه عقربه یک ساعت بود. هر روز یکنواخت روی صفحه اش می چرخید. دیگر آرزوها و کنجکاوی هایش را فراموش کرده بود. حتی خودش را هم از یاد برده بود. به نظرش خنده دار آمد که او شبیه زنی باشد که شبیه عقربه ساعت است. نمی دانست این زن درونش چه می کند و از کجا می آید، چنین حسی به شدت آزارش می داد و دوست داشت به سرعت از آن خلاص شود.
بعضی وقتها احساسات جدیدی هم به سراغش می آمدند ، البته خیلی کم و بندرت . مثلاً یک بار حس کرده بود ، سوسکی ست که به دنبال سوراخش می گردد. بار دیگر ، گربه ای شده بود که دلش در هوای گرفتن موشی، دست و پا می زد. نمی دانست این اوهام از کجا سرچشمه می گیرند. نمی دانست واقعاً کیست و یا حتی چیست؟ گاهی فکر می کرد اینها را درخواب می بیند و گاهی باورش می شد، که نکند تمام اینها واقعیت داشته باشند.
بارها به زنان و دخترانی تبدیل شده بود که در حال آرایش خود بودند. چقدر از این کار لذت می بردند. چنان استادانه رنگها را کم و زیاد می کردند، که انگار درحال خلق اثری هنرمندانه اند. انگار به دنبال آفرینش کمالی بودند که چون در اطراف نمی یافتند، در صورت خود جستجو می کردند.
بیشتر اوقات یک مردنقاش، در درونش ظهور می کرد. نقاشی که فکر می کرد باید دنیا را تغییر دهد و رسالتی دارد، در قبال بشریت، و این در او حس مسئولیت ایجاد می کرد و همیشه از اینکه نتواند مسئولیتش را به درستی انجام دهد، هراس داشت، پس همیشه ناراضی بود و فکر می کرد باید با همه چیز مخالفت کند. اما به همه چیز شک داشت. تنها نوازش قلم مو و رنگ بر روی بوم، روان آشفته اش را تسکین می داد. شاید به دنبال دریچه ای می گشت تا بتواند از آن، بیرون را ببیند.
در آن حس گیاه گونه اش نشسته بود و فکر می کرد که تمام این هویت ها و شخصیت هایی که به سراغش می آیند چه نقطه اشتراکی دارند. چرا مدام رنگ عوض می کنند. چرا هیچ کنترلی روی آنها ندارد و هر وقت بخواهند، بی اختیار می آیند. همینطور با خودش کلنجار می رفت که قیافه اش در هم رفت . چون به جای جواب، دوباره آن کودک بازیگوش به سمتش آمده بود. در روز چندین و چند بار به سراغش می آمد. حتی بیشتر از آن مرد نقاش. بیش از همه خودش را به آن هویت نزدیک می دانست. انگار آن کودک هم مثل خودش می خواست بداند، کیست؟ فقط می دانست وجود دارد. اما دلیلش را هرگز. مشغول تماشای احساسات کودکی شد، که درونش بود. ناگهان دلش هُری ریخت . حس کرد، دارد اتفاقی می افتد. کودک داشت به شکل عجیبی ناپدید می شد.تمام آن خوابها و خاطره ها داشتند از وجودش پَر می کشیدند. تمام آن شخصیت ها و هویت ها که با آنها زندگی کرده بود، جلو چشمانش رژه رفتند و یکی یکی از او دور شدند . انگار یکی یکی در هم می شکستند و از بین می رفتند. انگار کس دیگری داشت در او زنده می شد، کسی که تاکنون به سراغش نیامده بود. کسی که مثل هیچکس نبود. نه معلم بود، نه نقاش، نه یک حشره و نه حتی یک شکافِ توی دیوار. شاید، تمام مدت در خواب بود و حالا داشت، بیدار می شد. حالا می توانست از بالا ، اتاقی که سالها، گوشه آن زندگی کرده بود، را ببیند. خوب نگاه کرد :
کودکی در مقابل آینه ی شکسته ای ایستاده بود. خرده های ریز و درشت آن لابلای برگهای گلدانی در کنار قاب آیینه و روی زمین ریخته بود. دسته هاونی در دست داشت و هاج و واج به اطراف نگاه می کرد. انگار نتیجه کنجکاویش کمی گران تمام شده بود. سخت ترسیده بود و گریه می کرد. مردی قلم مو به دست ، هراسان وارد اتاق شد. زنی سرآسیمه به دنبال آن، به سمت کودک دوید و او را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت.
